مختص جامعه سینما: خلیل پورخاتمی| فیلم سینمایی شب یلدا به نویسندگی و کارگردانی کیومرث پوراحمد ( ۱۳۸۰) در ظاهر فیلمی کمحادثه و درونگراست. داستان مردی به نام حامد که پس از ده سال زندگی مشترک، همسرش مهناز و دخترش نازی را به بهانهی دستیابی به آزادی و زندگی بهتر به خارج از کشور میفرستد و شبی یلداگونه را در خانهای خالی با خاطرات و تردیدهایش میگذراند. یلدا در این فیلم یک تم تزئینی یا نشانهی فرهنگی نیست؛ در این ساختار یلدا را میتوان یک وضعیت هستیشناختی قلمداد کرد. در اینجا شب یلدا نه مقدمهی صبحی دیگر، بلکه به معنای ماندن در شب و اقامتگاه دائمی سوژه است.
پوراحمد با حذف اتفاقهای بیرونی، ما را وادار میکند به درامی عمیقتر نگاه کنیم. درام سوژهای که میان انتخاب، آزادی و فقدان گرفتار شده است. در این روایت، حامد را نمیتوان صرفاً یک فرد دانست. او تیپ اجتماعی مرد طبقهی متوسط شهری است؛ محصول دورهای که از دههی ۷۰ به بعد زندگی را در قالب ساختاری عقلانی تعریف کرده است. مهاجرت در این ساختار عقلانی نه یک رؤیای رمانتیک، بلکه یک راهحل منطقی تلقی میشود. او تصمیم گرفته و ظاهراً مسیر عقلانی را انتخاب کرده اما آنچه در نهایت باقی مانده، خلأ است.
منطقی که دقیقاً در نقطهی تحقق خود فرو میپاشد، این تعلیق، هستهی مرکزی فیلم است. مهاجرت در فیلم نه تبدیل به پروژهای موفق میشود و نه شکستخورده؛ مهاجرت در یک وضعیت معلق باقی میماند. خانوادهای برای موقعیت بهتری از هم پاشیده، اما آیندهای برای هیچکدام شروع نشده است؛ این همان تجربهای است که هنوز پس از ۲۵ سال، در ایران تکرار میشود، میل به رفتن بدون اینکه واقعا افقِ رسیدنی وجود داشته باشد.
فیلم در سطح فلسفی، فیلمی اگزیستانسیالیستی است، اما نه از نوع قهرمانانهی آن. حامد آزادی را برای خانوادهاش انتخاب کرده، اما معنای آزادی را نه. در سکانس مکالمهی او با مادرش به درستی میبینیم که حامد سوژهی سردرگمی است که خودش به راستی نمیداند چرا دست به انتخاب چنین مهاجرتی زده و از آن استقبال کرده است، او مدام دلایلی را بیان میکند که خیلی عمقی نیستند و بیشتر شبیه به بهانههای فردی میماند که میخواهد برود، حتی اگر دلایلش قانع کننده نباشد.
او نمونهی سوژهای است که سارتر در کتاب «اگزیستانسیالیسم یعنی اصالت بشر» از آن هشدار میدهد: «انسانی که انتخاب میکند، اما مسئولیت وجودیِ انتخابش را نمیپذیرد». انتخاب مهاجرت خانواده بهجای آنکه او را به آرامش برساند، او را با چنین پرسشی روبهرو میکند: به راستی حالا که انتخاب انجام شده، با این زندگی چه باید کرد؟ پوراحمد با فیلم خود هیچ پاسخی به این پرسش نمیدهد و فقط نشان میدهد که چنین انتخابهایی میتواند به اضطرابی سنگین بدل شود.
نکتهی کلیدی فیلم بازخوانی آرشیوها است. پوراحمد با قرار دادن تصاویر آماتور در دل فیلم سینمایی، مرز میان خاطره، مستند، و روایت را مخدوش میکند. مهناز نه از طریق بدن و در اکنونِ روایت، بلکه از طریق تصویر ضبطشده حضور دارد. حضور او به بازپخش فیلمهای خانوادگی، ویدئوهای آرشیوی و تصاویر آماتوری هندیکم محدود میشود. این تصاویر، در ظاهر حامل صمیمیت و خاطرهاند، اما در واقع مهناز را از یک سوژهی زنده به یک ابژهی تصویری تبدیل میکند؛ ابژهای که میشود متوقفش کرد، عقب زد و دوباره دید. در این ساختار رابطهی میانسوژهها جای خود را به رابطه با بازنمایی میدهد.
اتفاقِ مدامِ بازبینی این تصاویر در سطح روایت فیلم، تلاشِ حامد برای فهم است. او میخواهد بداند کجا را اشتباه کرده و چه چیزی را ندیده است. اما در سطح عمیقتر، این اتفاق امتناع از سوگواری است. سوگواری به معنای پذیرشِ غیرقابلبازگشتبودن فقدانی که رقم خورده است. بازپخش مکرر این تصاویر آرشیوی یعنی توهم کنترل گذشتهای که حامد احساس میکرده به خوبی آن را میشناسد و با آن همسو بوده است. چنین تصاویر آرشیوی بدون آنکه فقدان را حل کند، آن را تثبیت میکند و گذشته برای حامد نه تمام میشود، نه معنا مییابد؛ او مدام در حال بازتولید آن است.
فیلمهای هندیکم، با همهی آماتوریبودنشان، نقش مهمی در این سازوکار دارند. این تصاویر ادعای حقیقت میکنند، تصاویر خصوصی و رک و راستی که پر از صمیمیت و نزدیکی هستند و در هیچ قاعدهی نقش بازی کردنی جای نمیگیرند. اما شب یلدا بهطرزی هوشمندانه نشان میدهد که حتی صمیمیترین تصاویر هم میتواند قاببندیشده و دروغگو باشند. آنچه میبینیم، نه حقیقت یک رابطه، بلکه نقاب صمیمیتی است که در میانهی یک فیلم خانوادگی در حرکت است. فیلم بهطور ضمنی فانتزی رایج ثبت تصاویر را نیز نقد میکند، این فانتزی که اگر زندگی ثبت شود، معنای حقیقی آن نیز حفظ میشود.
از نظر سینمایی، شب یلدا عامدانه از درام کلاسیک فاصله میگیرد. روایت پیش نمیرود، بحران اوج نمیگیرد و گرهگشایی در کار نیست. ریتم کند، لوکیشن محدود، سکوتهای ممتد و دوربین کمتحرک، همگی در خدمت نشان دادن وضعیتی هستند که نه به انفجار میرسد و نه به رهایی. سینما اینجا بهجای روایت یک داستان، در شبی طولانی اقامت میکند و تماشاگر را نیز مجبور میکند تا در همان شب بیدار بماند.
شب یلدا فیلمی دربارهی تنهایی نیست، بلکه دربارهی ناتوانی زیستن با تنهایی است. حامد قربانی یک تصمیم شخصی نیست؛ او نتیجهی فرسایش ساختارهای جمعی، خانوادهی ناپایدار و آیندهای نامطمئن است. فیلم بهدقت نشان میدهد که چگونه جامعه و سیاست روزمره سوژه را وادار به تصمیمگیری میکند، اما ابزار زیستن با پیامدهای آن را در اختیارش نمیگذارد.
به همین دلیل فیلم پس از گذشت حدودا ربع قرن هنوز کار میکند. زیرا مسئلهای که فیلم به آن میپردازد هنوز حل نشده است. حامدها همچنان کنار ما هستند، در مهاجرتهای معلق، در خانههای خالی، در تصمیمهایی که گرفته شدهاند اما زیسته نشدهاند. شب یلدا ما را وادار نمیکند همدردی کنیم؛ ما را مجبور میکند بمانیم، نگاه کنیم و تحمل کنیم. درست مثل طولانیترین شب، وقتی که دیگر مطمئن نیستیم صبحی در کار باشد.


























