جامعهسینما: آزاده جعفری| آشکارترین ضعف زن و بچه فیلمنامه است، هر چند راه به میدهد به بزرگترین و آزاردهندهترین مشکل فیلم که مسئلهای اخلاقی است. فیلمنامههای سعید روستایی سخت مهندسیشده و ساختگی هستند و فیلم به فیلم بدتر هم شدهاند، طوری که به نظر میرسد فیلمنامهی آخری را چتجیپیتی نوشته است؛ رخدادها و تصادفها پشت هم ردیف شدهاند تا وضعیت را ملتهب کنند بدون این که تعلیق، معما یا غافلگیری ساخته شود، و بدتر کاراکترها، ذهنیت، عواطف و جهتگیری اخلاقیشان از دست رفتهاند. فیلم میخواهد بر مسائلی دست بگذارد که در زیست امروز ایرانیان مطرح است و تماشاگر غربی را راضی میکند، توأمان داخل خط قرمزها حرکت میکند تا نه سیخ بسوزد و نه کباب!
زن و بچه بر خلاف عنوانش، علیه زنان و کودکان است. در قدم اول برای روشن کردن موتور روایت با بچهکشی شروع میکند، یعنی از مرگ کودک بهانهای میسازد تا رخدادهایی تصنعی را به هم بچسباند. یاد آکی کوریسماکی میافتم که (به مضمون) گفته بود: «مرگ هر شخصیت در فیلم اتفاق بزرگی است و نباید رها شود»؛ یاد ژاک ریوت میافتم که در یادداشتش در باب فرومایگی نوشته بود: «چیزهایی هست که نباید به آنها پرداخت مگر با ترس و لرز، بیشک مرگ یکی از آنهاست. چگونه هنگام فیلمبرداری از چیزی چنین رازآمیز، کارگردان خود را شیاد نمیپندارد؟! بهترست این سوال را از خود بپرسد و نتیجهی بازپرسی را در فیلم بگنجاند.» به تبع از ریوت میگویم، قطعاً تردید چیزی است که سعید روستایی کم دارد!
فیلم در ظاهر میخواهد زنانه باشد و طرفدار حقوق زنان، اما ضعیفترین و احمقترین کاراکترهای زن را دارد. مشخص نیست چرا مهناز (پریناز ایزدیار) عاشق حمید (پیمان معادی) شده است، یک رانندهی آمبولانسِ دغلکار، پولدوست و خسیس که هیچ ویژگی منحصربهفردی ندارد. رابطهی مهناز و حمید بسط داده نمیشود، فقط ابتدای فیلم حمید از زیبایی مهناز تعریف میکند. خب تا اینجا میفهمیم این زن ظاهراً مستقل مثل دختربچهها با زبانبازی یک مرد فریب میخورد، آن هم مردی که به گفتهی دوست مهناز به زنان دیگر نظر دارد.
اما فاجعه در خواستگاری به وقوع میپیوندد، سکانسی که به کمدی ناخواسته بدل میشود و کاش دست کم کمدی بود، حتی از همین کمدیهای بیکیفیت! وقتی چشم حمید به مهری (خواهر مهناز) میافتد، ناگهان عنان از کف میدهد و به او زل میزند، طولانی هم زل میزند و هیچکس در مراسم خواستگاری متوجه نمیشود چون کاراکترها از کمهوشی مفرط رنج میبرند! پس از چند روز خانوادهی داماد به مادر مهناز میگویند حمید دختر کوچک آنها را میخواهد! و از این بدتر بعد از مدتی کوتاه معلوم میشود مهری با حمید رابطه برقرار کرده است، آن هم پس از مرگ خواهرزادهاش علییار به دلیل همین خواستگاری! خب اینجا موارد مختلفی مطرح میشوند برای تماشاگری که به اندازهی کاراکترهای فیلم کمهوش نیست.
اول. چرا حمید اصرار داشت با مهناز (مادر دو بچه، پرستار با وضعیت مالی نه چندان خوب) ازدواج کند؟! حمیدی که بچه میخواست. حمیدی که ظاهراً در جذابیت دون ژوان را در جیبش گذاشته و با یک نگاه خواهر ۲۵ سالهی مهناز را از راه به در کرده است! و جایی اشاره میشود آقای دون ژوان (و چقدر پیمان معادی انتخاب نامناسبی است!) پیشتر خانهی دوستدخترش را بالا کشیده است.
دوم. این که مهری چند روز پس از مرگ خواهرزادهاش با حمید ارتباط برقرار میکند و به سرعت باردار (یکی از سخیفترین حربههای فیلمهای ایرانی برای پیشبرد داستان و اقناع تماشاگر که زن بیچاره چارهای جز ماندن با آن مرد نداشت!) میشود، زشتترین، خودخواهانهترین و بیشرمانهترین کار ممکن است! نهایت بیاخلاقی است. میتوان برای فیلمی این موضوع (خیانت خواهران) را انتخاب کرد و از مسیرها و با ایدههای مختلف به آن پرداخت. اما کنش باورناپذیر مهری و مباحث اخلاقیاش همچون دیگر رخدادها برای کارگردان و همچنین چتجیپیتی (البته از دومی انتظار درک چالشهای انسانی و اخلاقی را ندارم! اینجا خواستم در قیاسی نشان دهم که چرا در ابتدای نوشته به هوش مصنوعی اشاره کردهام) بیاهمیت است، و فقط آجر دیگری است برای رسیدن به هدفش.
سوم. در نهایت مادر مهناز راضی میشود برای مهری و حمید عروسی بگیرد، آن هم در خانهی خودشان. در حالی که مهناز و دخترش در حیاط پشت دیوار پنهان شدهاند! عجبا! شاید من نمیفهمم! اگر مادر به ازدواج راضی شده، دیگر چرا مراسم را در خانهی خودش و دختر عزادارش میگیرد؟! این صحنه و دیگر صحنههای درماندگی و گریستن ایزدیار فقط برای تاثیرگذاری و برانگیختن احساسات تماشاگران طراحی شدهاند، تا برای «زن بیچاره» دل بسوزاند. از نظر من هر فیلمی که در نهایت زن بیچاره بسازد، نه فمینیستی است، نه زنانه و نه دربارهی زنان.
چهارم. مهناز عوض این که محکم جلوی خواهرش بایستد، داد بزند یا زمین و زمان را به هم بریزد، بیشتر مظلوم میشود و باز عوض این که ماشین را به حمید بکوبد، سراغ ناظم مدرسه میرود! بنابراین مهناز همچون زنی ضعیف ترسیم شده که حتی قدرت تصمیمگیری درست را ندارد. او فقط میتواند علیه حمید امضا جمع کند و آن دیالوگ گلدرشت را به او بگوید که بخش زیادی از فیلم برای رسیدن به آن ساخته شده: «تو زن و بچه نمیخواستی، زنِ بچه میخواستی!»
روستایی کلیشههای مقبول دربارهی زنان را بازتولید میکند و از مسیری مضحک و باورناپذیر مهناز را به نوزاد خواهرش و حمید میرساند، نوزادی که مهری (در نهایت وقاحت) نامش را علییار گذاشته است. و بله مهناز تسلیم احساس مادری میشود و دوباره اشک میریزد، چرا؟ چون زن است دیگر!
در پایان به نقش پدرشوهر مهناز (با بازی حسن پورشیرازی) اشاره کنم. این پیرمرد از ابتدا میگوید توانایی نگهداری از بچهها را ندارد. او در شب حادثه هم میخواسته علییار را تنبیه کند و گرنه قصد کشتن پسر را نداشته. اما کارگردان برای جلب توجه بیشتر و بیچارهتر جلوه دادن مهناز در فضای مردسالار ایران، میکوشد هر طور شده مسئلهی حضانت را به میان بیاورد و از پیرمرد به اجبار یک پدربزرگی مستبد و پدرسالار بسازد که لایق مردن است، هر چند مهناز این کار را نمیکند! چرا؟ چون زنانِ بیچاره باید خوب و بخشنده باشند.



























