مختص جامعه سینما: علی احسانی| سرمای زمستان حاشیه های آلپ در روستای دور افتاده ای در ایتالیای درگیر جنگ را ، گرمای عشق به چالش می کشد. «ورمیلیو» روستای دور افتاده ای است که ترکش های جنگ به شکل گلوله هایی از جنس عاطفه در آن جوانه می زند. خانم «مائورا دلپرو» در جایگاه نویسنده و کارگردان اثر، زنان خانواده «گرازیادی» را در ترازوی «چزاره» پدر خانواده سبک و سنگین می کند. زنانی که در بحبوبه جنگ در یک شرایط نیمه بدوی برای بقای خود و خانواده هر یک به نوعی نظام مرد سالار و بی رحم را در آینه تاریخ محک می زنند.
زنان زمستانی
نبض روستا در یک چرخه تکراری روزمره می زند، با ورود «پیترو» سرباز سیسیلی فراری از جنگ، نبض سینوسی بدوی روستا از مدار تکراری خود خارج شده و اهرم مناسبات عاطفی شخصیت ها مدار تازه ای را در می نوردد. پذیرش «پیترو» در جایگاه فردی غریبه توسط روستاییان به آسانی محقق نمی شود. فیلمساز نیز در میزانس های نخست خود، پیترو را اغلب تک و تنها و گاه در جوار حیوانات طویله رصد می کند. «لوچیا» دختر بزرگ خانواده «گرازیادی» زمانی به پیترو روی خوش نشان می دهد که پسر عمویش «آتیلیو» به نوعی ضمانت او را می نماید. «آتیلیو» و «پیترو» با هم از جنگ گریخته اند.
زنان خانواده «گرازیادی» دماسنج این درام روستایی هستند. «آدله» – مادر خانواده – ماشین فرزند آوری است که فرزندانش نیمکت های کلاسی که شوهرش در آن تدریس می کند را به سلطه خود در آورده اند. مادری سنتی که به سرنوشت محتوم خود نیز آگاه است. «آدا» دختر دوم خانواده بار مذهبی درام را به دوش می کشد، او بین ریاضت ، عزلت و رهایی از قید و بند های سفت و سخت مذهبی مدام در حال تردد است و گاه موقعیت های مفرحی را خلق می کند که سرمای حاکم بر روایت را گرمای دلپذیری می بخشد.
«فلاتیا» دختر کوچک خانواده که از هوش و درایت ویژه ای بهره می برد در سودای گریز و کشف ناشناخته هاست. تمام زن های خانواده ریسمان اراده شان به تصمیم و زاویه نگاه «چزاره» در جایگاه پدر و عقل کل روستا گره خورده است. روستاییان که از پذیرش سرباز فراری سیسلی گریزان هستند با پشتیبانی چزاره و ازدواج او با «لوچیا» این مهمان ناخوانده را به جمع خود راه می دهند.
مردان پاییزی
در ظاهر امر مردان روستا نیروی کار و هسته مرکزی را شکل می دهند ولی واقعیتی که فیلمساز ترسیم می کند، حکایت بر مظلومیت زنان و رندی مردان است. مردان دنبال فرصت یا روزنه ای هستند که به خلوت پناه برده و آن کار دیگر را انجام دهند. هر کدام راز و سرّی دارند. «چزاره» به موسیقی تعلق خاطر دارد و با توجه به بحران مالی و اقتصادی خانواده به تهیه صفحه موسیقی و خرید پنهانی مجلات غیراخلاقی اقدام می کند. هر چند که او در مسیر آگاهی مردانِ بی سواد روستا، کلاس های درس راه می اندازد. با این وجود او با این روزنه هایی که ایجاد می کند سعی دارد از زیر وظایف سخت خانوادگی شانه خالی کرده بار اصلی گره های اقتصادی و عاطفی را بر دوش همسر و فرزندان قد و نیم قدش خالی نماید.
«پیترو» تا زمانی که در روستاست، مانند پروانه در جوار «لوچیا» حضور دارد به نوعی حسرت دختران جوان روستا را نسبت به «لوچیا» به سبب داشتن چنین همسر رمانتیکی بر می انگیزد. زمانی که «پیترو» برای کسب خبر از وضعیت خانواده اش به «سیسیل» می رود، آن رندی و مرموزی یک مرد «سیسلی» نمودار می شود که به یک تراژدی برای «لوچیا» در فرجام روایت ختم می شود.
فیلمساز اثرات مخرب جنگ را در چهار فصل روستای «ورمیلیو» بدون شلیک یک گلوله در سال ۱۹۴۴ به زیبایی ترسیم می کند. خواسته ها، آرزوها و حسرت های آدم های حاضر در روایت ملموس و نافذ است. احساس و عواطف شخصیت ها سطحی نیست و تا عمق روابط، فیلمساز آدم هایش را رصد می کند. هر چند که سنگینی بار دراماتیک فیلم بر دوش زنان قصه نهاده شده اما مدیریت این فضای سرد و به ظاهر ملتهب را «چزاره» در مقام پدر و معلم دهکده عهده دار است.
«مائورا دلپرو» در جایگاه نویسنده و کارگردان اثر، گویی نت های چهار فصل «ویوالدی» را با اهرم درامی نافذ و ایضا روانشناختی، با جادوی تصویر در روستای «ورمیلیو» نواخته است. ریتم آرام فیلم از نبض روستایی بدوی جوانه زده که در ذیل مناسبات شخصیت هایش شراره های آتش عیان است.
جاذبه بصری و زیبایی دیداری فیلم بی شک از شاخصه های موفقیت این اثر خوش ساخت است. تصاویر سنجیده و استاندارد فیلم را «میخائیل کریچمن»، فیلمبردار صاحب سبک روسیه، به ثبت رسانده است. او طبیعت کوهستانی آلپ را مانند تابلوهای نقاشی کلاسیک به تصویر کشیده است. طبیعت در «ورمیلیو» خود یکی از شخصیت های اصلی درام است که فیلمبردار روس در پردازش و باروری این شخصیت بسیار موفق عمل کرده است.
کارگردان ۴۹ ساله ایتالیایی، این درام زنانه را از بر اساس رخدادهای زندگی اجداد خود با جادوی هنر هفتم به ثبت رسانده است، او در مصاحبه ای شاخصه های فمینیستی اثر را این گونه ترسیم کرده است: « هرگز نمیخواستم فیلمی بسازم که چشمانداز یک زن معاصر به واقعیت جامعه زمان جنگ اعمال شود. تصمیم گرفتم زندگی یک زن آن دوره را با دقت هرچه بیشتر بازسازی کنم.
فکر کردم جالب است که به این گذشته نزدیک نگاه کنم، زیرا این زنان تنها دو نسل پیش زندگی میکردند مادربزرگم طی ۲۰ سال، ۱۰فرزند به دنیا آورد و دو تا از آنها را از دست داد. زنان نسل او کار نمیکردند و پولی نداشتند. در روستاها ازدواج و مادری، تنها سرنوشت و تقدیر یک زن بود؛ ببینید زنان چقدر در تنگنا بودند و ما هنوز چقدر در اعماق درون خود محدود هستیم، حتی اگر به نظر میرسد همهچیز تغییر کرده است. بین من و مادربزرگم پرتگاهی وجود دارد، با این حال احساس میکنم او در درونم هنوز ضربان دارد.»