مختص جامعه سینما: محسن سلیمانی فاخر| هرچه سعید جلیلی بیشتر سخن میگوید، شکاف میان زیست واقعی جامعه و افق ذهنی او آشکارتر میشود. تناقضی که در حمله به کافهزدن در تهران دیده میشود؛ آنهم از سوی کسی که خود در موسم انتخابات برای دیدار با دانشجویان همسو به کافه پناه برد، صرفاً یک لغزش گفتاری نیست، بلکه نشانه نوعی سوءفهم عمیق از شهر، زندگی مدرن و اشکال نوین زیست اجتماعی است.
اینجا میتوان از والتر بنیامین مدد گرفت؛ متفکری که پرسهزن یا «فلانور» را نه یک منحرف اجتماعی، بلکه سوژهای تاریخی میداند که زاده مدرنیته و خیابان است.از منظر بنیامین، شهر مدرن با انبوهی از بحرانها، گسستها و بیگانگیها همراه است. انسان مدرن، بهویژه در شرایطی که امید جمعی فرسوده و افقهای آینده تیره شدهاند، به خیابان، پاساژ، کافه و فضاهای نیمهعمومی پناه میبرد. فلانور کسی است که در شهر پرسه میزند؛ نه برای مصرف صرف، نه برای شورش، بلکه برای دیدن، بودن و معنا ساختن در دل آشفتگی.
پرسهزنی، واکنشی است به فشارهای نظم عقلانی، بوروکراتیک و ایدئولوژیک؛ شکلی از مقاومت نرم در برابر زندگیای که «کار–خانه–اطاعت» را یگانه الگوی مشروع میداند.کافه، در این چارچوب، نه ضدخانواده است و نه ضدفرهنگ؛ بلکه یکی از فضاهای تاریخی شکلگیری گفتوگو، سوژگی و پیوندهای اجتماعی نوین است. از کافههای پاریس قرن نوزدهم تا کافههای تهران امروز، این فضاها همواره محل تلاقی فرد و جمع، تنهایی و گفتوگو، سکوت و اندیشه بودهاند.
بنیامین بهخوبی نشان میدهد که مدرنیته، خانواده سنتی را نه با کافه، بلکه با منطق سرمایه، شتاب، بیثباتی شغلی و فروپاشی امنیت روانی فرسوده است. تقلیل این بحرانهای عمیق به کافهنشینی چیزی جز سادهسازی ایدئولوژیک نیست.در جامعهای که پستمدرنیسم را؛ ولو بهصورت ناقص و آشفته یدک میکشد، شادی کمیاب، تفریح سالم گران و امید اجتماعی کمرنگ شده است. در چنین وضعیتی، پرسهزنی شهری به یکی از معدود راههای زنده ماندن روانی بدل میشود.
انسانها، همانگونه که بنیامین توصیف میکند، برای فرار از انزوای تحمیلی و خشونت پنهان زندگی روزمره، در خیابان حل میشوند. کافه برای بسیاری نه جای خوشگذرانی افراطی، بلکه پناهگاهی موقت از فشار خانههای کوچک، روابط فرسوده و آینده نامعلوم است.ذهنیت توطئهآمیز که هر پدیده شهری را در تقابل با خانواده مینشاند، از درک این واقعیت ناتوان است که خانواده امروز بیش از هر چیز قربانی سیاستهای اقتصادی، نابرابری، تورم، فرسایش سرمایه اجتماعی و فقدان چشمانداز است.
بنیامین به ما میآموزد که شهر را باید خواند، نه محکوم کرد. پرسهزن، خواننده شهر است؛ کسی که نشانهها را میبیند و در دل ویرانی معنا میجوید.حمله به کافه، در نهایت، حمله به حق زیست شهری است؛ به حق بودن در فضای عمومی بدون برچسبخوردن. کافهنشینی نه پروژهای ضدخانواده، بلکه نشانهای از تلاش جامعه برای ترمیم شکافهای عمیق روانی و اجتماعی است. آنچه خانواده را تهدید میکند، پرسهزن نیست؛ بلکه ناتوانی سیاست در فهم زیست مدرن و ترجیح سرکوب نمادین به حل ریشهای بحرانهاست.



























