مختص جامعه سینما: سکینه رفیعی فرد| فیلم Sentimental Value (ارزش عاطفی) داستان رابطهی پیچیدهی فیلمسازی میانسال با دخترش، نورا است؛ رابطهای که زیر سایهی گذشتهای حلنشده و پیوندهای عاطفی گسسته، شکل گرفته است. تصمیم پدر برای ساخت فیلمی بر اساس زندگی شخصیاش، شکافهای قدیمی را دوباره زنده میکند و هر دو را ناچار میسازد با خاطرات، دردها و رنجهای گذشتهی خود و یکدیگر روبهرو شوند. این فیلم بیش از آنکه روایتی آرام و بیصدا از روابط خانوادگی باشد، با یک پرسش مهم روانشناختی روبهروست: آیا هنر میتواند رنج را درمان کند، یا فقط آن را در شکلی تازه بازتولید میکند؟
اگر از منظر روانکاوی فروید به Sentimental Value نگاه کنیم، در نگاه اول ممکن است چنین به نظر برسد که با نوعی پالایش یا تصعید هنری مواجهیم؛ گویی رنجهای گذشته به اثری فرهنگی تبدیل شدهاند. اما فروید هشدار میدهد که هر آفرینش هنری الزاماً حاصل « تصعید » نیست. تصعید (sublimation) نزد فروید فرایندی است که در آن انرژی روانیِ برخاسته از تعارض، فقدان یا رنج، هدف خود را تغییر میدهد و به شکلی پایدار و اجتماعیپذیر در هنر یا فرهنگ جای میگیرد. این فیلم اما بیش از آنکه دربارهی تحقق این فرایند باشد، دربارهی شکست آن است.
شخصیت پدر، فیلمسازی است که از گذشتهی شخصی و روابط گسستهاش با خانواده برای نوشتن فیلمنامهای جدید الهام میگیرد. او میکوشد بخشی از رنجهای قدیمی خود را دوباره به تصویر بکشد و حتی از دختر بازیگرش میخواهد که نقش اصلی فیلم را بازی کند؛ تلاشی که در ظاهر میتواند شبیه عبور از گذشته به نظر برسد. اما پرسش اصلی این است: آیا این بازنمایی واقعاً به معنای دگرگونی رنج است؟ از نگاه فروید، تصعید زمانی رخ میدهد که رنج نه صرفاً بیان، بلکه به شکلی تازه ساماندهی شود. پدر فیلم، هرچند در ظاهر در مسیر خلق اثر هنری قرار دارد، اما در عمل در دام « تکرار» گرفتار میشود.
فروید تکرار وسواسی را وضعیتی میداند که در آن فرد، بهجای سوگواری و پردازش فقدان، همان زخم را بارها و ناخودآگاه بازسازی میکند. پدر فیلم نیز با همان فیلمنامه و با جابهجایی ابژهی رنج—از دخترش به بازیگر زنی دیگر—میکوشد گذشته را دوباره روی صحنه بیاورد. فیلمنامه برای او نه پلی برای عبور، بلکه صحنهای تازه برای بازگشت همان درد قدیمی است. به همین دلیل، هنر او کارکردی درمانی ندارد و بیشتر به ابزاری برای ادامهی رنجهای حلنشده تبدیل میشود.
در مقابل، نورا، دختر پدر، واکنشی متفاوت نشان میدهد. امتناع اولیهی او از بازی در فیلم پدر را نمیتوان صرفاً به لجبازی یا فاصلهگیری عاطفی تقلیل داد. این امتناع نوعی مقاومت روانی است؛ تلاشی برای وارد نشدن به روایتی که رنج را بدون تغییر بازتولید میکند. از منظر فرویدی، این فاصلهگیری میتواند پیششرط امکان سوگواری باشد: لحظهای که سوژه، نه گذشته را انکار میکند و نه اجازه میدهد در تکرار منجمد شود.
نکتهی مهم در پایان فیلم رخ میدهد؛ جایی که نورا در نهایت میپذیرد در نقشی که پدر برایش نوشته بازی کند. این تصمیم را نباید بهعنوان تسلیم ساده یا آشتی رمانتیک خواند. آنچه رخ میدهد، نوعی مصالحهی روانی است. نورا گذشته را پاک نمیکند و زخمها را انکار نمیکند، اما اجازه نمیدهد رابطه در وضعیت خصومت ثابت بماند. او وارد پروژه میشود، اما نه در جایگاه کودکِ منفعل؛ بلکه نقشی را که به او پیشنهاد شده آگاهانه میپذیرد و به شکلی دیگر تصاحب میکند.
از این منظر، Sentimental Value نه دربارهی شفای کامل، بلکه دربارهی صلحی ناتمام است؛ صلحی که در آن رنج بهطور کامل حل نمیشود، اما از شکل تکرار خام خارج میگردد. فیلم با پرهیز از احساسگرایی، یادآوری میکند که هنر همیشه ناجی نیست، اما میتواند در بهترین حالت امکانی برای بازتعریف رابطه با گذشته فراهم کند. شاید همین حدِ ممکنِ آشتی، صادقانهترین پایانی باشد که یک فیلم دربارهی تروما میتواند ارائه دهد.


























