مختص جامعه سینما:سید رهام موسوی| فیلم «کوکتل مولوتوف» تازهترین نمونه از سینمای نوستالژیفروش ایرانی است که به جای روایت اصیل، صرفاً از فرمولهای امتحانپسداده بهره میگیرد. داستان ظاهراً در بستر سالهای پرتنش پیش از انقلاب میگذرد، اما بستر تاریخی فقط بهانهای است برای چیدن چند شوخی، چند آهنگ خاطرهانگیز و تکرار کلیشههایی که پیشتر در «نهنگ عنبر»، «هزارپا»، «فسیل» و حتی «زودپز» دیدهایم.
الگوی ثبات این نوع آثار روشن است:
۱٫ شخصیتپردازی کارتونی – قهرمان مرد سادهدل و عاشقپیشه، زنی که در حصار خانوادهاش گیر کرده، و پدری که به دلایل «بزرگتر از عشق» مانع ازدواج میشود. همه بدون پیچیدگی روانی، صرفاً برای پیشبرد شوخی و موقعیت.
۲٫ استفاده مکانیکی از نوستالژی – عناصر دهه ۵۰ و ۶۰ مثل تکهپوششها، موسیقیهای آشنا، وسایل قدیمی و جملات کلیشهای، بدون هیچ پرداخت تازه یا بازخوانی انتقادی.
۳٫ شکل روایی قالبگیری شده – روند سهپردهای که در آن قهرمان در میانه راه به موفقیت موقتی میرسد (برنده بختآزمایی)، اما با بحران مصنوعی مواجه میشود و در پایان به وصال یا توافقی نمایشی میرسد.
مشکل اصلی «کوکتل مولوتوف» این نیست که نوستالژی میفروشد؛ مشکل این است که تنها نوستالژی میفروشد. هیچ ایده روایی یا مضمون تازهای عرضه نمیشود، و فیلم حتی در شوخیسازی هم به تکرار بیرمق آثار قبلی بسنده کرده است. احترام به شعور مخاطب در اینجا جای خود را به فرمول “هر چه آشناست، بفروش” داده است.
این دست آثار، اگرچه در گیشه موفق میشوند، اما در بلندمدت به فرسودگی ذائقه تماشاگر منجر میشوند؛ چرا که تماشاگر دیگر نمیآموزد با یک داستان نو یا فرم تازه مواجه شود. «کوکتل مولوتوف» همانقدر که عنوانش میتواند انفجاری و پرشور باشد، در عمل نه شعلهای تازه میافروزد و نه حتی گرمایی ماندگار به جا میگذارد.





























